تبلیغات
" پاراگراف های خامِ یک ذهنِ کال " - 12دی
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

12دی

وقتی ظرف ترشی رو خالی کنی تو شیشه زیتون, وقتی بتونی تموم راه رو تنهایی چیپس تند فلفلی بخوری, وقتی طولانی ترین روز برات کوتاهه, وقتی دنبال کفش زنونه ای ولی ویترین کفشای مردونه رو تماشا میکنی و نمیدونی دنبال چی بودی, وقتی جاده ها مه آلوده, وقتی از خستگی نا نداری ولی تا 12شب همسفر خوبی هستی و میشینی پای صحبتای ا. و م. وقتی ... یه وقتی فکر میکردم یه همچین روزهایی که برسه, شاعر میشم, به یکباره رسید و نابهنگام رسید و غیر معمول و خیلی معمولی!
*
همیشه وقتی چیزی میخرم یا به دست میارم, اولش هیچ حسی خاصی ندارم و بی تفاوتم اما هرچی میگذره علاقه و وابستگیم بیشتر میشه... 2روز بعد از دیدن خونمون و کلی اشکال گرفتن و بی تفاوتی, احساس کردم چقد اون خونه رو دوست دارم و حتی تلفن کردم به نیما و گفتم: خونمون رو دوست دارم! اونم گفت چه عجب! بعد از 2روز!

نوشته شده توسط :rabi
پنجشنبه 15 دی 1390-12:27 ق.ظ
حرف() 

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر