تبلیغات
" پاراگراف های خامِ یک ذهنِ کال "
درباره وبلاگ

آرشیو

طبقه بندی

آخرین پستها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

قبل از اینکه آدمها رو بشنویم, اونها رو احساس میکنیم!

قبل از اینکه صدای صحبت کردنش رو بشنویم, قبل از اینکه صدای خندیدنش به گوشمون برسه, قبل از اینکه اولین گریه رو سر بده, قبل از همه ی این صداها,  صدای قلبش رو میشنویم... قلبی که مشتاق به حیاته و دوبرابر قلب ما میتپه و حتی آدم رو لحظه ای می ترسونه!


نوشته شده توسط :rabi
شنبه 18 آذر 1391-12:06 ب.ظ
حرف() 

صبح برنامه چهارسوق رو تماشا میکردم, برنامه ای که انیمیشن های مشهور یا سکانسهای معروف فیلمها رو نشون میده:

...
_این کارها نیاز به صبر داره فرزندانم

_ولی آقای رییس جمهور ما نونمون رو با گندم میپزیم نه با صبر!

( فیلم زنده باد زاپاتا )

*

چندتا مطلب کوتاه میخوندم که این سوال رو ایجاد میکرد که , میشه یه مبارزه مسلحانه و تعویض صاحبان قدرت رو یک انقلاب دونست وقتی که همون وضعیت سابق در قالبی جدید حکمفرما میشه؟  و اینکه چون انقلاب همیشه با خشونت همراهه , اصلا انسانهای درستکار و درست فکر که مخالف کشتار و ظلم هستن , میتونن دست به انقلاب بزنن؟  و اینکه وقتی مردم و ملتی قوی وجود داشته باشه بازهم نیازی به یک رهبری مقتدر و قوی هست؟ چون همیشه صاحبان قدرت برای حکومت نیاز به مردمی ضعیف تر دارن.


نوشته شده توسط :rabi
جمعه 3 آذر 1391-12:57 ق.ظ
حرف() 

تلویزیون و تسریع هژمونی فرهنگی

متفکر مارکسیست ایتالیایی «گرامشی» اولین بار واژه «هژمونی» را در نقد جامعه شناسی بکار برد.« هژمونی» به معنی یکدست شدن آرا و عقاید و سرکوب تاویل ها و دیدگاه های دگراندیشانه است. این مساله به روشنی یکی از خواص حکومت « توتالیتر» به حساب می آید. هنگام تماشای تلویزیون ، کنش « دیالوگ» به « مونولوگ» بدل می شود. تلویزیون با بیننده حرف می زند و معنای خودخواسته را انتقال می دهد اما بیننده نمی تواند معنایی را منتقل کند. این عامل در ناخودآگاه جمعی باعث از بین رفتن قدرت نقادی می شود و جائی که دیالوگ و نقد و مخالفت با آرا وجود نداشته باشد هر گونه مخالفت به خشونت می گراید.چنانکه در شدیدترین حالت بیننده تنها می تواند با خرد کردن صفحه تلویزیون مخالفتش زا بیان کند.

این رابطه یکسویه باعث می شود تا حکومت بتواند به آسانی تمامی معناهای مورد نظر خود را به خیل بیننده ها تزریق کند و از این رو تمام افراد یک جامعه را مطابق خواسته های خود پرورش دهد.فیلسوفان مکتب انتقادی «فرانکفورت» - تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر- چنین پدیده ای را به « صنعت فرهنگسازی» تعبیر کرده اند. فصلی از کتاب « دیالکتیک روشنگری» که حاوی مهم ترین اندیشه های انهاست ، در این باب است.

یکی از تاثیرات شدید تلویزیون و فرهنگ تلویزیون بینی ، جنبه مخرب فرهنگی آن است. تلویزیون با ساده پسند کردن و پائین آوردن سطح شعور و سلیقه مخاطب ، فرهنگ آسان گیری و ساده پسندی را چنان رواج می دهد که بیننده خاص تلویزیون ، دیگر عاجز از خواندن یک رمان و یا تماشای یک فیلم سینمایی ارزشمند می شود.عادت های شنیداری نازل باعث عدم ارتباط با موسیقی به مثابه هنر می شود.

با نگاهی دیگر آسان کردن و دم دستی کردن همه چیز از پخش فیلم های سینمایی ، موسیقی عامه پسند ، مسابقات زنده فوتبال و... باعث می شود که دیگر مردم کانون گرم خانواده ! را به سالن سینما و کنسرت و استادیوم ترجیح دهند.

مهدی ملک/ بخشی از یادداشت تلویزیون و صنعت فرهنگسازی



نوشته شده توسط :rabi
چهارشنبه 24 اسفند 1390-01:24 ق.ظ
حرف() 

یه کفنی کشیدیم رو خودمون, هر از چندگاهی میزنیمش کنار و سعی میکنیم بقیه رو هم بیدار کنیم تا رویاهامون رو براشون تعریف کنیم, سعی میکنیم یه جایی, یه جوری جمع شیم, نه از سرخوشی که از سرِ درد!

 همه یه درد و مشکل و نقصی رو کمابیش احساس میکنیم و میبینیم, شاید نشه راه حلی حتی برای یکیش پیدا کرد اما همین که این درد گفته بشه, همین که کمی بیشتر چشمامون باز بشه و چیزهایی رو از هم یادبگیریم, ارزشش رو نداره؟

به جای فرو رفتن در افسردگی  و صرفا پذیرفتن دردها یا پاک کردن صورت مساله و غرق شدن در لبخند های مصنوعی و گوشه گیری ها, باید مثل یه بیمار درد رو فریاد کشید و برای التیام زخمها تلاش کرد.

 " کوشش بیهوده به از خفتگی "  که مثل یک مرده , مردن رو همه بلدن.




نوشته شده توسط :rabi
سه شنبه 23 اسفند 1390-02:56 ب.ظ
حرف() 

آخرین حسرتم این است كه نمی‌دانم پس از من چه پیش خواهد آمد. دور افتادن از این دنیای پرتلاطم مثل ناتمام گذاشتن یك سریال پرحادثه است. گمان می‌كنم در گذشته كه تحولات دنیا كندتر بود، كنجكاوی آدم‌ها هم درباره دنیای بعد از مرگ‌شان كم‌تر بود. باید اعتراف كنم كه یك آرزو برایم باقی مانده است: خیلی دلم می‌خواهد وقتی كه مُردم، هر ده سال یك‌بار از میان مرده‌ها بیرون بیایم، خودم را به یك كیوسك برسانم و با وجود تنفری كه از رسانه‌های جمعی دارم، چندتا روزنامه بخرم. این آخرین آرزوی من است: روزنامه‌ها را زیر بغل می‌زنم، بعد كورمال‌كورمال به قبرستان برمی‌گردم و از فجایع جهان باخبر می‌شوم؛ سپس با خاطری آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب می‌‌روم

(لوئیس بونوئل)

*

یه روز مامان داستان مرگ خواهراش و زندگی مادربزرگ رو تعریف میکرد, یهو برگشت گفت حق ندارین قبل از من بمیرین!! ما مونده بودیم بخندیم یا گریه کنیم!
 وقتی دیگه تو این دنیا نباشی, همه میتونن تحمل کنن و حتی فراموشت کنن, اما مادرا نمیتونن, اونا میشکنن!


نوشته شده توسط :rabi
سه شنبه 23 اسفند 1390-12:45 ق.ظ
حرف() 

وقتی به نظرت همه چیز عادی تر از اونه که بخوای حتی لبخند بزنی و برخلاف همیشه با اکراه و دیر برسی و با بغض خیابونها رو طی کنی, سرخوشی به یکباره هجوم میاره به دلت مثل بارونِ بی خبر , موزیک و نگاه و نوازش هم برای گرم تموم شدن این هفته ی سرد مارا بس!

نیما و گلی؛
از فاصله های دور به هم رسیدیم و تا اوجِ بودن باهمیم
5مین روز بهار ساعت 5 تا هروقت که خوش بگذره!
*

مسخ, سومین و آخرین قاره , میرا, خوب بودن!
سیمین دانشور اولین زن ایرانی که به صورت حرفه ای به زبان فارسی رمان نوشته در 8مارس و روز زن درگذشت.
*

اکثر آدما اول در قبال کمکی که ازشون درخواست میکنی به ظاهر خیرخواهانه و بی انتظاری در حقت لطف رو تمام میکنن و با کمال میل کمک میکنن و حتی از اینهمه خوبی اونها و محبت بی شائبه شون تعجب میکنی اما باید زمان بگذره تا بفهمی واقعا بی شائبه بوده یا نه. مثل "پ.م" که تعجب کردم با چه جدیت و لطف زیادی فقط یه سوال و همفکری من رو پیگیری کرد و حتی تماس گرفت و  تاجاهایی به نتیجه رسوند و... حالا بعد چند وقت سر صرفا یه کنجکاوی بچگانه انتظار کاری رو دارهکه  با اصولی که برای خودم دارم همخوانی نداره و آخر درخواستش به کاری که برام کرده اشاره میکنه و میپرسه در چه مرحله ای هستین و به کجا رسید! یعنی یادت باشه من برات چیکار کردم و حالا یه چیز کوچیک ازت خواستم. حتما سعیم رو میکنم اما اینم یجور استفاده ابزاری از آدماست دیگه.


نوشته شده توسط :rabi
پنجشنبه 18 اسفند 1390-11:40 ب.ظ
حرف() 

سوال گذاشتن که اگه امروز 10میلیون پول از جایی بهت میرسید باهاش چیکار میکردی؟
فکر کردم با این گرونی چیکار میشه کرد و کدوم قسمت آرزوهام با پول حل میشه, دیدم بهترین کاری که از دستم برمیاد اینه که میتونستم با 10تومن یکی دوتا تور مسافرتی خوب برای مامان و بابا جور کنم که بازم دوتایی و بدون هیچ دغدغه ای برن مسافرت. تو این سن و وضعیت خیلی بیشتر از ماها نیاز به محبت و تجدید روحیه دارن.
دارم جدی جدی بهش فکر میکنم..!


نوشته شده توسط :rabi
دوشنبه 15 اسفند 1390-02:22 ق.ظ
حرف() 

پریروز
بازم یه پسر جوون بخاطر رعایت نکردن ایمنی موقع کار از اون بالا پرت شده پایین و روحش از زمین جدا شده. این فکر میکنم 3 یا چهارمین مورد مشابه تو این یکی دوسال اخیره. یکیش برادر مینا بود که تک پسر خانواده بود و تازه ازدواج کرده بود. انگار هرچی بیشتر اتفاق میوفته بجای حل مسئله و اهمیت بیشتر به ایمنی در موقع کار فقط قبولش عادی تر میشه!

دیروز
بعضی مرگها برای مرگ نیست! یه مدت به نظرم وضعیت بهتر شده بود اما انگار بهتر شدنی درکار نیست. طی چندماه, اول عروس یه خانواده خودکشی کرد و حالا دخترشون که چند ماهی از ازدواجش نگذشته بود. مغز اون آدمایی که هنوز فکر میکنن یه چیزی به این دخترا و زنها الهام شده که خودشون رو بکشن, یا آدمایی که این مردنها رو با مرگهای طبیعی دیگه مقایسه میکنن و راحت از کنارش رد میشن رو باید گِل گرفت!
 خودکشی اینا برای مردن نیست, دارن زنده زنده خودشون رو میسوزنن, خفه میکنن, مسموم میکنن ولی نه برای مردن, که برای اعتراض! اعتراض به جامعه ای که اونهارو نمیبینه, نمیشنوه, جامعه ای که تغییراتش هماهنگ نیست, اعتراض به مرگ یکباره همسر و بی اهمیتی آدما به زنی که مرگ شوهرش رو هضم نکرده, اعتراض به رفتار برادرها و پدرهایی که همه چیز رو با ذهن فاقد انعطاف خودشون میسنجن, اعتراض به زنهایی که یادگرفتن فقط حرف بزنن و خبرچینی و بی فکری! اعتراض تا بگه "آی آدما اگه شما بهتر از این فکر و رفتار نکنین, من نمیتونم ادامه بدم"
خیلی خیلی از دخترا و زنهامون نه دیگه میتونن دردهاشون رو بریزن تو خودشون و نه هنوز میتونن فریاد بزنن, اینا به کمک احتیاج دارن, فقط امروز میشه دستشون رو به گرمی گرفت و به دادشون رسید, نه فردا که سوخت و برای همیشه به خواب رفت و فقط میشه یه مشت خاک پاشید رو جسد سردشون.

امروز
پیرمردی که همیشه گوشه خیابون مینشست و کفشای مردم رو واکس میزد و تعمیر میکرد و زندگی خانواده اش رو از این راه میگذروند, فوت شده!

فردا
....




گاهی پیام غیرمنتظره  "تو چته؟! شب بیا یکم حرف بزنیم!"  از غریبه ای که همیشه ساکت یه گوشه ی لیست خاک میخورده, به آدم اون شوکی که لازمه رو وارد میکنه تا همه ی صفحه ها رو ببنده و پتو بکشه رو خودش و هدفون رو بزنه به گوشش و 20بار gunahlar رو بشنوه و .... تا یک ساعت بعد که صورتش رو هی با آب سرد بشوره تا قرمزی و تورم چشماش کم بشه و همه چیز آروم و تموم!
*
یه فکر خوبی امشب به ذهنم رسیده امیدوارم بتونم عملیش کنم. حالا که تا حدی هستم که 4/5نفر درخواست کردن یادبگیرن, یه اموزش رایگان از اون اندک چیزی که بلدم برای هرکسی که مشتاق باشه به شرطی که اونها هم رایگان به بقیه آموزش بدن! فقط یکم وقت و حوصله و اطلاع رسانی میخواد.


نوشته شده توسط :rabi
یکشنبه 14 اسفند 1390-11:10 ب.ظ
حرف() 

همه ی چیزی که از زن بودن تو گوشمون خوندن: زن اغواگره و باعث به بیراهه رفتن مرد میشه, زن ضعیف و ناتوان تر از مرد آفریده شده, زن باید فداکار و مطیع باشه, زن باید باکره و پاک و مقدس باشه, زن صرفا تابع احساسشه و فکر و منطق نداره, زن وسیله ی آرامش مرده!
 در واقع یا خصوصیات شیطانی رو داره یا فرشته ای! و هیچوقت نمیتونه مثل یک مرد فقط یک انسان باشه.
و درنهایت به مرد, بهشتی پر از حوری وعده داده شده که حاضره بخاطرش زن رو فدا کنه!

*
از جمله ی _فرقی نمیکنه/ فرقی نداره/چه فرقی میکنه _زیاد استفاده میکنم!

*
نه خودم رفتم و نه گذاشتم مادر و خواهرا برن, آدم نباید به هر مراسمی که دعوت شد بره!

*
_قانونا که خیلی زمان میبره تا حکم صادر شه اما میشه شرعا جدا شد و دوباره ازدواج کرد, به همین سادگی!
_مردی که نخواد ادامه بده نصف زندگی که بماند, حاضر میشه همه زندگیش رو هم بده و خلاص شه و زنی که بخواد ادامه بده هزار بهونه میاره و به هزار در میزنه!




نوشته شده توسط :rabi
شنبه 13 اسفند 1390-12:40 ق.ظ
حرف() 

همه جوامع و سیستم ها نقص دارن, این یه مشکل نیست, مشکل واقعی عدم آگاهی کافی ما روی این نقصه. درواقع توی بازیهاشون خودمون رو غرق میکنیم بدون اینکه دانشی رو نحوه بازی و چینش مهره های این بازی داشته باشیم. فعلا دوست دارم به بیرون از گود برسم و فقط به تماشای این بازی بشینم!

*
منم جزو همین اکثریتم.
اکثریت ناآگاهی که دسترسی شون به اطلاعات واقعی, درست و چندجانبه کمه, اکثریتی که یا فقط 3/4کانال دولتی رو تماشا میکنن یا فقط کانالهای خارجیی که سریال و موزیک پخش می کنن.
اکثریتی که حتی مدرک دارن, حتی تخصص کاری دارن, حتی پول و امکانات دارن, حتی... اما هنوز صرفا پذیرنده هرانچیزی هستن که بهشون القا میشه, آگاهی کافی توی مباحث اجتماعی, سیاسی, فرهنگی و... ندارن.
 اکثریتی که یکریز دارن مطالب محدود و مشخص و جهت داده شده ای رو از تلویزیون و رادیو و روزنامه و تریبونها و محل کار و... دریافت میکنن.
 چون آزادی انتخاب و دریافت مطالب و نظرات متفاوت براشون وجود نداره نمیشه گفت عملشون از روی اگاهی و تفکره! درواقع تفکر سلب شده و بجاش حتی برای تفریح عبادت و افتخارات تاریخی رو تزریق میکنن اونوقت باز حدیث نقل میکنن که یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت باارزشتره!

*
یکی از تفریحات امروزهام دنبال کردن التماس کردن رادیو و تلویزیون و روزنامه ها و... برای رای دادنه! برای رسیدن به شور انتخاباتی _و نه شعور انتخاباتی!_ به هرچیزی متوسل شدن, از مصاجبه ها و زیرنویسها و اخبار انتخاباتی و مسابقه بین استانها و برنامه های طنز و سرگرمی برا خوب جلوه دادن فضا و دلخوش شدن مردم گرفته تا پخش هرنوع موزیک و البته بهترین راهها متوسل شدن به دو چیزه, یکی راه مذهبی که تو مساجد فتوا داده شد شرکت در این امر واجبه! و دیگری هم متوسل شدن به فرهنگ قومیتها, جوری که از خیلی پیشتر برنامه هاشون رو به زبان محلی افزایش و گسترش دادن. یعنی یکباره متوجه شدن قومیتها و فرهنگهاشون هم وجود دارن.
همینطوره که فقط وقتی  راهپیمایی و انتخابات و طرحهای افتتاحی دهه فجر و البته گزارش هواشناسی باشه مطمئن میشم زادگاهم رو رسانه استانی میشناسه!

*

اوسِن یِل لر اوسِن یِل لر.... بی قرار مِن, اوسِن یِل لر
اُوسِن یِل لر اُسِن یِل لر... دِردِم دویوب اوسِن یِل لر
شولاب شولاب اوسِن یِل لر.....



نوشته شده توسط :rabi
چهارشنبه 10 اسفند 1390-01:24 ق.ظ
حرف() 

اِنه سیز اوغلان اوینامار , قافاقسیز قازان قاینامار
---------------------------------------------------------------------------------------------------


بقچه های قدیمی هم بسته شد اما هنوزم حرفای قدیمی بسته نشده.
*
بعضی دردها و فریادهای ساکت رو فقط مامانها میفهمن, حتی اگه حرفی نزنن.
*
کاش به جای عذابِ خراشیدن زخمای قدیمی, جرات مردن میدادی تا ساعت 3 دیشب از "هدایت" شدن نترسم!
*
درد همیشگی, از آغاز تا آخرین ماهِ اخرین سال تا.... تا کِی؟



نوشته شده توسط :rabi
پنجشنبه 4 اسفند 1390-12:07 ق.ظ
حرف() 

1/از دیشب هوا توفانی بود, بارون و برف و باد که از همه جهت میوزید.... تا امشب که ختم شد به یه برف نرم و تند! برای مستی ساعت 3 نصفه شب, همین موزیک, همین تاریکی, همین برف کافیه تا از اتاق پاورچین بزنی بیرون و بری زیر برف. برفی که انگار منتظر رسیدنته و هجوم میاره روی موها و صورتت....



2/هرچقدم که برف بباره و بخواد همه جا رو روشن و سپید نشون بده نمیتونه, چون تاریکی شب حاکمه, اونایی که سپید میبینن از سیاهیی که حاکم شده غافلن, به سپیدیی خیره شدن که هجوم میاره به تاریکی اما جزیی از این سیاهی میشه و تاریکی شب پابرجا میمونه, کو تا سپیدی.... کو تا سپیدیی که تاریکی رو محو کنه....


3/فکر میکنم حتی اگه یه روزی بمیرم, روحم مثل همین امشب هروقت که اینجا برف بباره, شروع به قدم زدن زیر برف کنه و بعد صورتش رو رو به آسمون بگیره تا دونه های برف بکوبن به صورت و بگن کار از بارون گذشته(بارون اگه گریه خداست, پس برف یعنی کار از گریه گذشته, مثل سکوتی که بعد از گریه و بی تابی های تو عزاداری حاکم میشه), دِ بخند و عین مرده ها نباش!


نوشته شده توسط :rabi
سه شنبه 2 اسفند 1390-02:55 ق.ظ
حرف() 

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



نوشته شده توسط :rabi
سه شنبه 25 بهمن 1390-10:22 ب.ظ
حرف() 

تو بال بسته منی من ترس پرواز توام


نوشته شده توسط :rabi
دوشنبه 24 بهمن 1390-10:08 ب.ظ
حرف() 

گاهی, لحظه ای, آدم مثل سگ پشیمونه!
*
دختری که از آینه گریزان بود, به آینه پناه میبره, خطی که زیر چشما افتاده, تار موهای سفیدی که تو سیاهی جماعت خودنمایی میکنه, نگاهی که سرد و خیره مونده.....
دارم فرو میرم تو قالب یه زن غریبه, یه زن منطقی, یه زن دینی, یه زن خونه دار, یه زنی که آرزوهاش از سقف خونه اش بالاتر نمیره, یه زنی که ناراحتیشو گریه و فریاد نمیکنه و میریزه تو دلش, یه زنی که صدای خنده اش از اتاق فراتر نمیره, یه زنی که تموم زمستون به ندرت پنجره ها و پرده های اتاقش رو باز کرده, یه زنی که سوالی به ذهنش نمیرسه, ...
*
دلم میخواد همون وحشی و دیوونه ای باشم که چشماشو میبنده, موهاش رو باز میکنه, روی زمین که آغشته به لجنزار دروغ و دین و دلار و دولته, میشینه و نی لبک میزنه!



کامپیوتر لعنتی فقط بلدی نشون بدی چند نفر اومدن و کیا اومدن و... هنوز مونده تا بتونی بهشون بگی اگه 10نفر اومدن یه سری زدن و رفتن, یکی اومده که ساعتها خیره مونده به یه صفحه تکراری و بی تغییر و بی هیچ حرفی برگشته و تو دلش گفته کاش میشد بازدیدکننده بودنم ثبت نشه و چندنفر اومده رو هم نشون نمیداد!! هرچی بود اما حد وسطش نبود, یا در اون حد نشون میداد یا اصلا  نشون نمیداد....



نوشته شده توسط :rabi
دوشنبه 24 بهمن 1390-09:00 ب.ظ
حرف() 







  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4